سارا خانوم خانوما
سارا خانوم خیلی شیطون شدی و هر روز بیشتر روز بعد داری شیطون تر می شی خانوم خانوما آنقدر اذیت می کنی که که دیگه تمام اعصاب من و بهم ریختی و دیگه نمی تونه شیطنت هاتو تحمل کنم
خانومی سعی کن دختر خوب و با ادبی باشی عزیزم این کارا درست نیست بذار تا برات یک شب و تعریف کنم یک روز از صبح داشتی اذیت می کردی آنقدر که من فقط رو آورده بودم به کتک زدن شما و بعدش هم می شستم و گریه می کردم. ناراحت می شدم از اینکه دستم رو به روت دراز کردم
خلاصه تا اینکه شب شد و خواستیم بخوبیم دوباره هر کاری که کردم شما نمی خوابیدی همش بلند می شدی و چراغ ها رو روشن می کردی و منم باید صبح می رفتم سرکار خلاصه یکبار که بلند شدی و چراغ و خاموش و روشن کنی بابا محسن دستت و گرفت و بهت گفت دخترم نکن بیا با هم بگیریم بخوابیم مامان گناه داره باید صبح بره سرکار همینکه اینو گفت شما یک چنگ بدی از صورت بابا گرفتی که بابا یک برق سه فازی ازش پرید و افتاد به جونت و من هم شمارا بغل کردم و نذاشتم که بزنتت و تو هم هق هق گریه می کردی که یکدفعه مامان جون آمد و تو رو برداشت و برد پیش خودش و من و بابا رو دعوا می کرد .
بعدش مامان جون چادرش و سرش کرد و شما رو آنوقت شب برد بیرون تا یکمی با هم راه برین که بعد از 10 دقیقه بارون گرفت و برگشتید خانه و بعدش آمدی پیش من و گرفتی خوابیدی
نمی دانی چه روز و شبی بود خدا بخیر کنه روزها و شبهای بعدی را


سارا خانوم خانوما
